تبليغاتX
سرزمین قلب من
دلتنگی
فریادم را خاموش می خواهند و احساسم را مرده احساسم به مانند زلال آب جویباری گردیده که کودکی برای بازی، نه برای کنجکاوی مشتی خاک به درونش می ریزد احساسم را این چنین می بینند و این چنین می خواهند چه باید کرد، چه، چه؟؟؟؟؟!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط روژین | 
بدنبال تو می گشتم یگانه ی من، میان تمام حرف های ناگقته ات، میان نگاه های از من گریزانت، تو را برای آنچه نمی گویی دوست می دارم.... برای آنچه نمی نمایی! بدنبال تو می گشتم لا به لای پاره های خاطره هامان، كنار آینه های قدیمی و دفترهای كهنه... بدنبال تو تمام شبها را ورق زدم، روزها را پاره كردم، خاك را بوسیدم و سر بر سجده نهادم.... بدنبال تو می گشتم یگانه ی من! می دانم كه تنها تو می دانی دلی را كه به چشمهایت سپردم، در كدامین پس كوچه ی تنهایی با اشكهایت فرو غلطید و در میان خروارها خاك فراموشی مدفون شد... بدنبال تو...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط روژین | 
قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط روژین | 
خبر به دورترین نقطه جهان برسد                     

                       نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

                        کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

                               به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

                         به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

                                  خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

                         که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که  نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

                                به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

                              خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط روژین | 
آنگاه که غرور کسی را له می کنی ، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم ، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط روژین | 

من ديگر براي تو از نهايت ,سخن نخواهم گفت. كه چه سوگوارانه است تمام پايان ها. براي تو از لحظه هاي خوش صوت از بي ريايي يك قطره اب_كه از دست ميچكد و از تبلور رنگين يك كلام و از تقدس بي حصر هر نگاه_كه ميخندد. براي تو از سرزدن سخن مي گويم..!!!  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط روژین | 
من از جنگل شعله ها می گذشتم
همه هستی ام جنگلی شعله ور بود
که توفان بی رحم اندوه
به هر سو که می خواست می تاخت...
می کوفت٬می زد
به تاراج می برد...
و جانی که چون برگ
می سوخت٬می ریخت٬می مرد!!!
و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد...


فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط روژین |